على محمدى خراسانى

204

شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى)

آن ذاتى كه متلبّس به مبدء است ، و در ذاتى كه تلبّس از آن منقضى شده مجاز است . بيان مطلب : همان‌طور كه در ويژگى دوّم از دو ويژگىِ مشتق اصولى گفته شد ، بحث ما در اوصاف و عناوين مفارقه است ؛ يعنى اوصافى كه قابليت انفكاك از ذات را دارند و با زوال آنها هم ، خود ذات قابل بقاء است . آنگاه بحث مىكنيم كه پس از انقضاء تلبّس ، اطلاق مشتق بر اين ذات ، حقيقى است يا مجازى . ولى اگر با زوال وصف ، ذات هم زائل شود ديگر جاى اين بحث نيست كه پس از انقضاء ، اطلاق حقيقى است يا مجازى ؟ اصلًا ذاتى نيست تا صحبت از اطلاق وصف باشد . همچنين در اسم زمان مىگوييم : وصف عنوانى يا اسم زمان عبارت است از : مقتل ، مبعث و . . . . ذات يا موصوف در اينجا خود زمان است كه حقيقتى تدريجى و گذرا و ناپايدار است و با زوال اتصاف و تلبّس و از ميان رفتن مبدء قتل ، بعثت و . . . خود ذات هم كه آن قطعهء معيّن از زمان باشد از بين مىرود و ديگر ، ذاتى نيست تا سخن از اطلاق بعد از انقضاء باشد . در زمان بعدى يك ذات ديگر و يك مصداق ديگر است . پس ذاتى كه متلبّس بود ، الآن به يقين ، منتفى است وذاتى كه الآن وجود دارد از اوّل متلبّس نبوده است ، در نتيجه فقط در حال اشتغالِ زمان به مبدأ قتل مىتوان گفت : اين زمان مقتل زيد است و . . . ؛ امّا پس از انقضاءِ تلبّس ، اطلاقْ حقيقى نخواهد بود ؛ آرى مجازاً بلامانع است . « 1 » پس در اسم زمان سخن از حقيقت بودن مشتق در خصوص متلبّس به مبدأ فى الحال يا در اعمّ از ما تلبّس و ما انقضى جا ندارد ؛ بلكه فقط بايد خصوص را اختيار كرد . و يمكن حل الإشكال بأن انحصار مفهوم عام بفرد كما فى المقام لا يوجب أن يكون وضع اللفظ بإزاء الفرد دون العام و إلا لما وقع الخلاف فيما وضع له لفظ الجلالة مع أن الواجب موضوع للمفهوم العام مع انحصاره فيه تبارك و تعالى . مرحوم آخوند در ردّ وجه مزبور مطالبى دارند كه با ذكر نكته‌اى از منطق ، آن را بيان مىكنيم . در حاشيهء مولى عبد اللَّه آمده است : مفهوم يا جزئى است يا كلّى . مفهوم كلّى يا اصلًا در خارج فردى ندارد و محال است كه داراى مصداق شود ، مانند شريك البارى و اجتماع نقيضين ؛ يا اصلًا فردى ندارد ولى ممكن الافراد است ، مثل عنقاء ، غول و دايناسور ؛ يا داراى يك فرد است و فرد دوّم و سوّم براى آن محال است ، مثل واجب الوجود لذاته ؛ يا فرد ديگر هم ممكن است ولى يافت نشده است ، مثل شمس ؛ و يا داراى افراد كثيره است كه آن هم يا داراى افراد متناهى است ، مثل سيّاره و يا دارى افراد نامتناهى است مثل مفهوم كلّىِ شىءٌ ، موجودٌ و . . . اما نكتهء مهمّ در تمام اينها آن است كه انحصار مفهوم كلّى در يك فرد با امتناع فرد ديگر يا امكان آن ، و بلكه اصلًا فرد نداشتن كلّى - چه ممتنع الافراد باشد و چه ممكن الافراد و . . . - ، هيچ‌كدام به

--> ( 1 ) . به علاقهء مجاورت يا مشابهت ، اگر اجزاء زمان را افراد و مصاديق بدانيم ؛ و به علاقهء جزء و كل ، اگر آنها را جزء بدانيم .